تبليغاتX
نگین و نگار دو هدیه ی الهی
نگین و نگار دو هدیه ی الهی
خاطرات , عکسها , شیرینی ها و سختی های نوگل های دوقلو
قالب وبلاگ

يادم مياد 3 سال پيش مثل اين روز رو دو هفته اي بود که شبها نشسته مي خوابيدم . وگرنه نفسم بالا نميومد. براي ديدن هديه هاي زيباي خدا و کم شدن اين بار سنگيني که با خودم داشتم لحظه شماري ميکردم.

هيچ استرسي نداشتم . چون فقط به اين فکر ميکردم که اين بارسنگين  رو به سلامتي زمين بذارم و از 9 ماه استراحت خوابيده خلاص بشم . فقط شب و روز براي سلامتيشون دعا ميکردم ........................صداي گريه ي نوزادانشون اونم از نوع همخوني دو نفره ، گونه هاي پر از اشک همسر نازنينم ،  کتاب دعاي مادر عزيزتر از جونم   رو هيچوقت از ياد نميبرم .

اولين لحظه اي که وجود نازنين هديه هاي خداوندي رو توي دستام حس کردم و اونا شدن ذره ذره ي تار و پود وجودم ، قابل وصف نيست...........................

مثل برق و باد گذشت ، شب و روز هايي که در 24 ساعت فقط 1 ساعت مي خوابيديم !! باباي خواب آلود که لحظه اي چشمهاش رو روي هم نگذاشته بود و بايد اداره ميرفت... و بعد اونجا نا خواسته پشت ميز مي خوابيد رو يادم مياد که چقدر به سختي خودش رو ميکشوند. .......خودم که اصلا بجز شير دادن و تعوض و تکان دادن گهواره به هيچ کار ديگه اي نميرسيدم.اينها شيريني هاي زندگيست.

خدا يا ازت ممنونم که کاري کردي که خونه ي تازه ساز ما ديوارش ترک برداره و پدر شوهرگلم دوباره پيشنهاد زندگي در طبقه  ي بالاي خودشونو بدن. جايي که قبلا بخاطر کوچکي راضي نبودم  ، ولي حالا با بچه ها با تمام وجود پذيرفتم  و يک شبه نقل مکان کردم و کلي هم راضيم .( مخصوصا الان که با پدر شوهرم به يه خونه ي خيلي بزرگتر اومديم و هر کدوم يه واحد آپارتمان بزرگ داريم)....................

الان که به خودم ميام مي بينم دوتا دسته گل دارم که با تمام وجودم دوسشون دارم . تک تک لحظه هاي زندگي من با دختر هاي گلم رقم ميخوره . دوست داشتن به گونه اي که تا تجربه نشه مفهوم نميشه . وابستگي به نهايت ممکن . حتي وقتي که از اذيتهاشون کلافه ام اما باز با دور شدن ازشون انگار قلبم رو يه جايي جا گذاشتم .

شبها که ميخوان بخوابن ميگن برامون لالايي بخون ،تا نخونم نميخوابن. دوست دارن من و باباشون کنارشون دراز بکشيم و دستشون رو بندازن دور گردنمون . به طرز عجيبي اين کار بهشون آرامش ميده و خوابشون ميبره . گاهي که نيمه شبها بهونه گيريهاي بي دليل دارن به محض اينکه براشون لالايي ميخونم آروم ميشن و اون لحظه است که تمام وجودم لبريز ميشه از حس زيباي مادرانه که در لغات نمي گنجد.

نگين گلم گاهي وقتي مشغول کارهاي خونه هستم مياد ميگه مامان بيا پائين تا بوست بکنم... و چنان محکم منو بغل ميکنه و ميبوسه که در اون لحظه ديگه هيچي نميخوام.فدات بشم مامان جون با اين همه احساسات.

نگار گلم يه وقتايي که خسته است و بهونه گيري ميکنه ميگه مامان بغلم بکن و بعد توي بغلم که هست دستش رو ميذاره روي گونه هام و آروم ميشه و من هم تمام وجودم از وجودش آروم ميشه.تو تمام دنياي مني گل نازم.

يه وقتايي که به نظر مياد زيادي ساکتن ميرم بهشون سر بزنم مي بينم که دارن بازي ميکنن و اصولا نگين مامان ميشه و نگار هم ني ني و دقيقا از کار هاي من تقليد ميکنن و همديگه رو غذا ميدن و حمام ميکنن و دکتر ميبرن و کلي هم نصيحت ميکنن مثلا "ديدي گفتم اگه غذات رو نخوري عروسکت ناراحت ميشه . پس زود بخور تا من دوست داشته باشم."

نگين طلا بطور ذاتي يه سري عشوه ريختن و لوس کردن و ناز آوردن رو بلده که منو مجذوب خود ش ميکنه و باباش هم که ديگه نگو ،عشق دختر. اما نگار طلا مثل نگين خوب بلد نيست و سعي ميکنه از نگين تقليد کنه، اينقدر مضحک و مصنوعي تقليد ميکنه که من و باباشون از خنده ريسه ميريم و ميکشيمش تو بغل و کلي ميچلونيمش. و اونم همينو ميخواد . توجه ما رو.(بد نيست اينم بنويسم که همين الان که من دارم اين نوشته ها رو تايپ ميکنم ساعت 1 شبه و نگين خوابيده و نگار هنوز بيداره و احسان که حدود 1 ساعته که تو اتاقشون نشسته تا بخوابن از غرغرهاي نگار کلافه شده و صداش کم کم داره بالا ميره ....اينم جزئي از اين خاطراته ديگه)

توي دعوا کردن ها اکثر اوقات نگين کوتاه مياد و وسيله اي رو که سرش دعوا شده بعد از کلي کشمکش پس ميده و بعدش ميشينه براش گريه ميکنه... نگار کم پيش مياد کوتاه بياد . تازه اگه از يه وسيله اي خوشش بياد هر دوتاش رو ميگيره تو بغلش و ميگه "من سه تائيش رو ميخوام "(منظورش از سه تايي يعني زياد )

وقتي توي يک جمعي هستيم و براشون مثلا چيپس ميخريم نگين به همه تعارف ميکنه اما نگار حتي اجازه نميده يک نفر به چيپسش دست بزنه . نگين طفلي ميذاره وسط تا همه بخورن و چون زودتر از نگا ر تموم ميشه شروع ميکنه به گريه که مال من تموم شد ،اما نگار هنوز داره . الهي مامان جون من قربون ابن همه سادگيت بشم عزيز دلم.

يه وقتايي هم ميزنن به تيپ هم و کلي مو ميکشن و هل ميدن و ناخن ميکشن صورت همديگه رو و بعد هم دنبال هم بدو بدو که موي منو پس بده. ... اينجور وقتا وساطت من يا باباشون هم جواب نميده . فقط بايد يه کم زمان بگذره و بعد حواسشون رو به چيز ديگه اي پرت کنم.البته تا 1 ساعتي بعد از دعوا نگين که به نگار نگاه نميکنه و نگار هم مدام به نگين ميگه "نيا پيش من ،نيا پيش من "و نگين هم به لج هي پاهاش رو دراز ميکنه تا يه تماسي با نگار داشته باشه و صداي نگار بالا ميره . اينجوري که ميشه منم کم ميارم و صدام بالا ميره .

نگار عشق مامان وقتي عصباني ميشه و ما هم بهش اهميت نميديم تا متوجه کار بدش بشه ...از بي توجهي من عصبي تر ميشه و تهديد ميکنه :مثلا به من ميگه :الان ميرم روي تختت خط خطي ميکنم. الان ميره اتاگتو تثيف ميکنم . آستا الان ميرم قاشقاتو از کشو ميريزم بيرون و ............حالا  به نظرتون من بايد باهاش چه رفتاري بکنم؟بغلش هم که ميکنم خودشو سفت مکنه و ميپره بيرون از بغلم و ميگه ديگه دوست ندارم .

نگين عشق مامان  هم وقتي عصباني ميشه خيلي بدجور يک کلام ميشه و غيظ ميکنه . طوري که رگهاي گردنش کلفت ميشن و صورتش مثل فيلمها از سرخي به کبودي ميزنه و بعد با حالت فرياد و پرخاش به من ميگه "پاشو بغلم بکن " نشسته هم قبول نداره که بغلش کنم . و من هم چون کار بدي کرده ميخوام تنبيهش کنم و اهميت ندم و اين ميشه که اينقدر جيغ ميزنه و التماس ميکنه تا دلم طاقت نمياره و به حرفش ميکنم ديگه.

تازگيها دارم سعي ميکنم که لباسها و اسباب بازيهاشونو همرنگ نخرم . قبلا  اگه دورنگ متفاوت بود هر دو سر يکيش که به نظرشون قشنگ تر بود دعوا ميکردن و اينقدر دعوا بالا ميگرفت که بيزار ميشدم . اما الان از همون اول ميگم که مثلا صورتي مال نگار و نارنجي مال نگين . اينطوري از همون اول قانع ميشن و تا آخر مالکيتشونو حفظ ميکنن.

نگار  نفس به طرز شگفت انگيزي به نقاشي علاقه داره و خيلي قشنگ گل و درخت و خورشيد و چش چش دوابرو رو ميکشه .....اما نگين خيلي علاقه نداره و تسلط نگار رو هم نداره.

نگين نفس به کارهاي ريزعلاقه داره. مثل باز کردن در قوطي ها . ريختن آب از ليواني به ليوان ديگه ،باز کردن کشوها و کشف تازه ها،باز کردن کيف من اونم يواشکي و پشت پرده و بستن زيپ و دکمه و ....

تو مهموني هاي نا شناس نگار خيلي راحت با همه دوست ميشه و از کنار من بلند ميشه و راه ميفته تا بازي کنه (مثل باباش)،اما نگين خجالت ميکشه و کنار من ميشينه و نگار رو نگاه ميکنه و بعد از کلي نگاه کردن و کمي آشنا شدن ميره دنبال نگار و خيلي دير آشنا ميشه .

يه وقتايي هم اينقدر با هم خوب ميشن که مدام همديگه رو بوس ميکننو خواهر جون همو صدا ميکنن و براي هم خوراکي ميبرن و .... اينجور وقتاست که ميگم :

خدايا هر روز هزار بار و هر لحظه هزاران بار تو را بخاطر اين نعمتهاي زيبا شکر و سپاس ميگم و ازت ميخوام تا به من و باباشون قدرت بدي تا بتونيم اونطور که شايسته هستن ازشون مراقبت کنيم و در تربيتشون موفق باشيم و بتونيم همه ي نيازهاشونو برآورده کنيم و بهترينها رو براشون مهيا کنيم. و ازت ميخوام به من صبر بيشتري بدي تا بتونم باهاشون ملايم رفتار کنم.

عزيزاي دل مامان عاشقانه و با تمام وجود دوستون دارم و مي پرستمتون و توي اين روز قشنگ تولدتون شما رو به آغوش ميگيرم و با تمام وجود ميفشارم و بهتون تبريک ميگم و از خدا براتون بهترينها رو آرزو ميکنم. الهي 120 ساله بشين تک تک نفس هاي مامان.

 

 

font color= /font dir=
[ یکشنبه 1390/10/18 ] [ 21:18 ] [ گاهی مامان و گاهی بابا ] [ ]

سلام سلام صد تا سلام . به اندازه ی تک تک روزهایی که نیومدم اینجا براتون تنگ شده بود.

خوب دیگه گرفتاریها خیلی مجال نمیدن  که به شما عزیزان سر بزنیم.راستش این مدت نبودیم چون:

۱- بچه ها مریضی سختی گرفتن  ۲- دهه ی اول محرم پدربزرگم مراسم دارن و شام میدن و کلی ریخت و پاش که ما باید حتما باشیم.    ۳- این روزهای نزدیک امتحانات دوباره شاگردهای خصوصی برای تدریس میان و میرن و وقتم پر میشه    ۴-مراسم شب چله ی خاله ی بچه ها که همه ی تزئینات به عهده ی من بود     و ...............

خوب حالا با دست پر اومدم تا جبران این همه دیر اومدن رو بکنم .

اول از اتاق بچه ها که قولش رو داده بودم چند تا عکس میذارم.

 

خوب از اینم از تمام زوایای اتاق بچه ها که هنوز بر وفق مرادم نیست تا وقتیکه کل اتاق رو رنگ بزنیم و دوباره از نو بچینیم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

حالا چند تا عکس از میوه آرایی شب چله ی خاله ی بچه ها که  با کمک خاله خودم بدون هیچ ابزار خاص و کلاسی تزئین کردم.

اینم اتوبوسی از خربزه که مسافرهاش تربچه هان و اون نفر آخر توی بوفه خوابیده.

خونه ی کدویی پنگوئن ها......خودم خیلی دوسش دارم.

سالاد هندونه که برای پذیرایی از خانواده ی داماد آماده کردیم.

اینم برای خندش بود دیگه :کیف و کفش مارکدار سیندرلا از کدو

ماسک جیغ پرتقالی با دندون های درشت و واضح!

اون میزی سمت راست تصویر که روش یه ترمه است میز حافظ بود .وچند تا کارت به تعداد مهمانها که کارتها شبیه یه برش از هندونه بود. آخر شب که همه فال حافظ گرفتیم ,شاه بیت هرکس رو بعلاوه ی یه متن زیبا از زبان عروس و دوماد وسط کارت ها نوشتیم و بعنوان یادگاری دادیم که با خودشون ببرن . خیلی جالب شد و واقعا هم خوش گذشت . جای همتون خالی.

 

ا

حالا دسته گل های من که یه لحظه هم آروم نموندن تا یه عکس خوب بگیرم.

این گل های رز سفید و قرمزی که می بینید از شلغم و لبو درست شدن ها . جالبه . نه؟!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خوب حالا چند تا عکس که نشون میده بچه ها و مخصوصا نگار خانم چه علاقه ی شدیدی به شوهر خاله ی عزیزشون"آقا حسام گل و دوست داشتنی دارن.

دسته گل های من الهی همیشه تنتون سالم و دلتون خوش باشه. با تمام وجود عاشقتونم.

[ دوشنبه 1390/10/05 ] [ 18:8 ] [ گاهی مامان و گاهی بابا ] [ ]

سلام دوستهای گلم

این دفعه با کلی خبرهای خوب ...که چه عرض کنم عالی و معرکه اومدم

همه ی خبرها هم مربوط میشه به خواهر و برادرهای دوست داشتنی خودم.

مژده ی اول:

خاله ی بزرگ نگین و نگار در امتحان بورد فوق تخصص نفرولوژی (مربوط به کلیه)

رتبه ی سوم کشوری رو کسب کردن.

این یکی از بهترین و شیرین ترین خبرهایی بود که تا بحال شنیدم. اینقدر خوشحال شدم که نمیتونم وصف کنم.

آخه خواهر من واقعا شایسته ی چنین افتخاری بود . از سال 72 که پا به عرصه ی پزشکی گذاشت . بدون هیچ توقفی تمام مراحل رو طی کرد و همیشه هم با بهترین نمرات .مخصوصا که در این حین دو دسته گل (پریسا 14 ساله و پارسا 9ساله)رو هم بزرگ کرد .

بهر حال از همین جا میخوام به خواهر عزیزم کسب این افتخار رو تبریک بگم و ازش بخاطر همه ی زحمتهای پزشکی که برای تمام خانواده ی من مخصوصا دوقلوها میکشه تشکر کنم و بگم خواهر گلم با تمام وجود دوست دارم و بهت افتخار میکنم.

مژده ی دوم :

ازدواج خاله ی کوچک نگین و نگار و ورود یه عضو خیلی دوست داشتنی به خانواده ی ما.

خاله ی کوچک بچه ها اینقدر مهربونه که مثال زدنیست. در تمام لحظاتی که نیاز به کمک داشتم لطفش رو از من و بچه ها دریغ نداشته. و همیشه میتونستم روی کمک هاش حساب کنم. و الان هم که ازدواج کرده خیلی جالبه که نگار چنان علاقه ای به شوهر خالش داره که باورتون نمیشه . اگر بتونم حتما از ابراز علاقه هاش یه کلیپ براتون میزارم.

از همین جا از خواهر گلم تشکر میکنم و با تمام وجود براش آرزوی خوشبختی و موفقیت در تمام مراحل زندگیش میکنم. امیدوارم بتونم محبت هاش رو جبران کنم.

مژده ی سوم :

قبولی دائی کوچک نگین و نگار در دانشگاه از مقطع کاردانی به کارشناسی در رشته ی معماری

دائی کوچک بچه ها مقطع کاردانی رو با معدل 18.5 تمام کرد و در مقطع کارشناسی هم قبول شد و همه ی ما رو خوشحال کرد.

بچه ها خیلی دائیشون رو دوست دارن و از کارهاش خیلی تقلید میکنن.

از همین جا به داداش گلم تبریک میگم و امیدوارم که تا مقطع دکترا بدون وقفه ادامه بده.

مژده ی چهارم :

راستش دیدم از همه ی خواهر و برادرهام دارم جز برادر بزرگم . در نتیجه تصمیم گرفتم یه عکس خیلی جیگر و دوست داشتنی از دختر های گلش بزارم.

سارینای ناز عمه (6 ماهه)

ستاره طلای عمه(4 ساله)

و اما مژده ی پنجم:

ما رفتیم مسافرت.................امسال از اول تابستون احسان گفت اینقدر کار داره که نمیتونیم مثل هرسال با خوانواده ی من بریم مسافرت. از همون لحظه یه غمی روی دلم بود . چهار شنبه 24 شهریور همه ی خوانواده بجز خواهر بزرگم رفتن و من کلی دلم گرفته بود . پنج شنبه هم قرار بود خواهر بزرگم برن. از صبح خواهر زاده هام کلی اصرار میکردن و من میگفتم نه . نمیشه . احسان هم میگفت اصلا راه نداره. منم با بغض ساکت نشستم. یهو دیدم احسان شروع کرد به اس ام اس دادن به مدیر عامل و تلفن و ... تا اینکه بعد از کلی شرط و ... درست 5 دقیقه قبل از حرکت خواهرم اینا ما هم خبر دادیم که همسفر شدیم.....خدا ئیش باورم نمیشد که نیم ساعته راهی شمال شدیم.

از همین جا از همسر عزیزم به خاطر همراهی این سفر تشکر میکنم و میخوام بگم عزیزم با تمام وجود عاشقتم و دوست دارم و از خدا میخوام به همه ی آرزوهای خوب و شیرینت برسی و همیشه با هم شاد و تندرست باشیم.

اینم عکس های مسافرت:

  

نگین و نگار در بندر انزلی داخل گودالی که خودشون درست کردن کنار ساحل.



نگین و نگار و ستاره مشغول ساختن برجی از شن و ماسه و نی.


اینم من !!! و خانواده ی عزیزم داخل قایق کنار تالاب انزلی که از ویلامون تا اونجا با قایق حدود 45 دقیقه توی راه بودیم تا رسیدیم اینجا کنار نیلوفرهای آبی که واقعا جذاب و دیدنی بودن.جای همتون خالی . محشر بود.

[ جمعه 1390/07/08 ] [ 23:2 ] [ گاهی مامان و گاهی بابا ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نگار و نگین متولدین 19 دی 1387 هجری شمسی
نگار ساعت 12:05 و نگین 12:12
اين وبلاگ به منايسبت تولد دو ستاره ي الهي كه خدا از آسمون برامون فرستاد افتتاح شد .روزي كه زندگي ما پر شد از عطر وجود زيباترين نعمت خدا. و من و بابا از اون روز وقف خدمت به اين دو نوگل بهاري شديم.
وبلاگ همراه با دوقلوها به تمام بازدیدکنندگان خوش آمد میگه.
من مامان دوقلوها هدفم ايجاد يه رابطه ي صميمي با همه ي مادران عزيز ني ني نانازاست.در ضمن من كارشناسي رياضي خوندم.اگه خودتون يا فرزندتون مشكلي داريد من در خدمتم.
ومن باباي دوقلوها به همه ي شما عزيزان خوش آمد ميگم و اعلام ميكنم كه در دو رشته ي عمران و كامپيوتر تحصيل كردم و براي پاسخ به سوالات شما عزيزان در اين دو موضوع آماده ام.

وب سایت همراه با دوقلوها http://www.negar-negin.com
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک